شمار ميرفت. ديديم كه برخي از اين نخستين انسانگرايان در جستجوي نسخههاي خطي بودند، برخي ديگر در پي تصحيح متون، كساني در پي آموزش و پرورش، گروهي در كار ايجاد سبك انشا، جمعي در تلاش نامهنگاري به سبك سيسرون و پليني، افرادي مشغول باستانشناسي، عدهاي سرگرم دستور زبان و معاني و بيان، بعضي سرگرم لطيفهپردازي و اشخاصي هم در كار تاريخنگاري به سبك روميان باستان. جز مارسيليو فلورنتينو كه راهب اوگوستيني و آمبروجو تراورساري كه كامالدولي بود، جالب است كه همهٴ اينان افراد غيركليسايي بودند. ولي همهشان، باوجود سروكله زدن با كفر، مسيحي بودند و برخيشان مانند ويتورينو دا فِلتره سرمشق مسيحيت به شمار ميرفتند. همهٴ معايب و مزاياي انسانگرايي بعدي را تقريباً ميشد در آنها يافت.
درك شيفتگي آنان نسبت به آثار روم كلاسيك محتاج اندكي نيروي تخيل است، چون ما از بدو طفوليت چنان با آنها خو گرفتهايم كه قادر به درك لذت كشفشان نيستيم. بيشك حظ ما نهتنها براثر آشنايي طولاني كاهش يافته، بلكه در عين حال ناشي از خاطرات جدانشدنيِ ازبركردنها، امتحانات و تنبيهشدنهاي طولاني در اتاقهاي درس است، در دوراني كه جسممان جوان و بيقرار بود و دنياي خارج سرشار از جسارت و شادابي به نظر ميرسيد. ولي نخستين انسانگرايان بسياري از آن آثار كلاسيك را كشف كردند و كشف آنها و جهان باستان برايشان بههمان اندازه تكاندهنده بود كه كشفهاي فيزيكي و شيميايي براي دانشمندان امروز. آثار كلاسيك تازه و زنده بود و همچون مخمري موجب تسريع در سوخت وساز فكري آن عصر ميشد.
اگر تجربهٴ اروپا و چين را با هم مقايسه كنيم، درك آنچه در ايتاليا و تا حدي (همچنانكه خواهيم ديد) در ساير كشورهاي اروپاي باختري در سدهٴ چهاردهم روي داد، اندكي آسانتر خواهد شد. چينيان آثار كلاسيك شايان تحسين براي خود داشتند كه از دهها قرن پيش بخش ذاتي و تغييرناپذير فرهنگشان بود. براي يك چيني كشف اين آثار محتاج نبوغ بود، يعني اينكه بتواند با نگاه تازهاي ببيند، همانطوركه، پس از مطالعهٴ آثار كلاسيك ملتهاي ديگر بهآساني ميتوانيم آثار كلاسيكمان را از نو كشف كنيم. جز
سوتراهاي بودايي كه اغلب فضلا از ورود در آنها پرهيز ميكردند، چينيان هرگز كشف دنيايي تازه را كه مغاير با عوالم خودشان باشد تجربه نكردند. درست است كه در دوران كوتاه سلسلهٴ يوآن به برخي مبادلات فكري با ملتهاي ديگر فرصت يافتند، ولي در همان عصري كه فضلاي ايتاليا از كشف مجدد عصر كلاسيك باستان، دستخوش غرور و هيجان ميشدند، سلسلهٴ مينگ همهٴ پيوندهاي موجود با فرهنگ بيگانه را گسست، دروازههاي چين مهر و موم گرديد و براي چندين قرن محكوم به خودكامگي معنوي و ستروني نسبي شد.